تبليغاتX
اوازه عشق

اوازه عشق

باران هنوز ادامه دارد .باید برای سقف اتاقم فکری کنم .مثل دلم همیشه ترک دارد...

 
 
About Me

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود...

My Blog
My Archive
My Categories
Daily Links
Friends Link
Template By

سفارش قالب
داریوش قالبساز

 
 
87/03/22
روی قبرم بنویس ...

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت


زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر


ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت


روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود


مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن میترسید


عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد


دختري ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  ساعت 11:7  توسط غزل  |   
 
86/01/17
بنویس ...

 

بر سنگ مزارم بنویس : زیر این سنگ جوانی خفته ست ...  با هزاران ای کاش و دو

چندان افسوس که به هر لحظه ی عمرش گقته ست ... بنویس این جوان بر اثر ضربه

 ی کاری مرده ست ... نه بنویس این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست ... جلوی

روز وفاتم بنویس : روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار ... روز پژمردن گل در فصل

 بهار ... روز اعدام جنون بر سر دار ... روز خوشبختی یار ............روی سنگم

 بنویس : اهای گلهای فراموشی باغ ، مرگ از باغچه ی کوچکمان می گذرد ... داس

 به دست و گلی از لبخند ، می برد از بر ما .....

+ نوشته شده در  ساعت 15:2  توسط غزل  |   
 
85/11/26
درس عشق ...

 

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت

 

 مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده

 

. و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت

 

 شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده

 

تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم ....

+ نوشته شده در  ساعت 17:49  توسط غزل  |   
 
85/10/21
کاش می شد که نفهمم که چه تنها ماندم ...

 

بعضی وقتها احساس می کنم که خیلی تنهام ، امروزم از اون روزاست ... چی فکر

 می کردم ، چی شد.همیشه فکر می کردم برای بقیه حداقل به اندازه ی یک سر

 سوزن ارزش دارم ...ولی امروز فهمیدم تمام اون کسایی که دورو برم ریختن، فقط

 اسم خودشون رو دوست گذاشتن . اونایی که موقع اشنایی برای خود شیرینی کردن ،

روز تولد تو می پرسن و وا نمود می کنن روز تولدت براشون اهمیت داره ، ولی

وقتی که موقش می شه اصلا یادشون نمی اد یه همچین روزی توی روزای تقویم

وجود داره...اره .امروز هیچ کس به خودش زحمت نداد حداقل یه تبریک خشک و

خالی بهم بگه ... همیشه پیش خودم فکر می کردم ، این شعر ها و متن ها فقط 

 یه نوشته است و امکان نداره کسی به این اندازه تنها باشه . ولی خودم تازه متوجه

شدم که هیج کس رو ندارم . در واقع کسی که براش اهمیت داشته باشم وجود نداره

... حالا مجبورم روز تولدم رو تنهایی برای خودم جشن بگیرم ...

کاش می شد که نفهمم که چه تنها ماندم ؛ و نبینم که طلوع خورشید خبر از

شب آورد...قاصدک کاش فقط یک بار بی خبر بودی ونمی گفتی که فردا،روز

 تیره تر خواهد شد....


+ نوشته شده در  ساعت 15:16  توسط غزل  |   
 
85/09/01
دلم تنگ است ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:43  توسط غزل  |   
 
85/08/30
شرط عشق

 

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست.... تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد

 

 نيست.... عاشقي مقدورهر عياش نيست.... غم کشيدن صنعت نقاش نيست...

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:41  توسط غزل  |   
 
85/08/28
خیانت ...

+ نوشته شده در  ساعت 17:49  توسط غزل  |   
 
85/08/28
نرو...

 

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد ... دلم

 

 مي خواست فريادبزنم نــــــــــــــــرو ... دلم مي خواست فرياد بزنم :‌ بمـــــــــــــــون ...

 

ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :‌ بمـــــــــــــون

 

... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه ...

+ نوشته شده در  ساعت 17:41  توسط غزل  |   
 
85/08/27
شاید...

 

شايد ديگر پس از اين نتوانم شبها پشت پنجره بنشينم و تو رو بسرايم! در شبي سرد

 بي انکه فرصتي براي خداحافظي از تو داشته باشم کتاب فرسوده عمرم بسته شود و

 به قاب کهنه روي طاقچه يادت تبديل شوم!..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:35  توسط غزل  |