87/03/22
روی قبرم بنویس ...
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر
ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختري ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
+ نوشته
شده در ساعت 11:7 توسط غزل
|
86/01/17
بنویس ...
بر سنگ مزارم بنویس : زیر این سنگ جوانی خفته ست ... با هزاران ای کاش و دو
چندان افسوس که به هر لحظه ی عمرش گقته ست ... بنویس این جوان بر اثر ضربه
ی کاری مرده ست ... نه بنویس این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست ... جلوی
روز وفاتم بنویس : روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار ... روز پژمردن گل در فصل
بهار ... روز اعدام جنون بر سر دار ... روز خوشبختی یار ............روی سنگم
بنویس : اهای گلهای فراموشی باغ ، مرگ از باغچه ی کوچکمان می گذرد ... داس
به دست و گلی از لبخند ، می برد از بر ما .....
+ نوشته
شده در ساعت 15:2 توسط غزل
|
85/11/26
درس عشق ...
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت
مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده
. و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت
شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده
تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم ....
+ نوشته
شده در ساعت 17:49 توسط غزل
|
85/10/21
کاش می شد که نفهمم که چه تنها ماندم ...
بعضی وقتها احساس می کنم که خیلی تنهام ، امروزم از اون روزاست ... چی فکر
می کردم ، چی شد.همیشه فکر می کردم برای بقیه حداقل به اندازه ی یک سر
سوزن ارزش دارم ...ولی امروز فهمیدم تمام اون کسایی که دورو برم ریختن، فقط
اسم خودشون رو دوست گذاشتن . اونایی که موقع اشنایی برای خود شیرینی کردن ،
روز تولد تو می پرسن و وا نمود می کنن روز تولدت براشون اهمیت داره ، ولی
وقتی که موقش می شه اصلا یادشون نمی اد یه همچین روزی توی روزای تقویم
وجود داره...اره .امروز هیچ کس به خودش زحمت نداد حداقل یه تبریک خشک و
خالی بهم بگه ... همیشه پیش خودم فکر می کردم ، این شعر ها و متن ها فقط
یه نوشته است و امکان نداره کسی به این اندازه تنها باشه . ولی خودم تازه متوجه
شدم که هیج کس رو ندارم . در واقع کسی که براش اهمیت داشته باشم وجود نداره
... حالا مجبورم روز تولدم رو تنهایی برای خودم جشن بگیرم ...
کاش می شد که نفهمم که چه تنها ماندم ؛ و نبینم که طلوع خورشید خبر از
شب آورد...قاصدک کاش فقط یک بار بی خبر بودی ونمی گفتی که فردا،روز
تیره تر خواهد شد....
+ نوشته
شده در ساعت 15:16 توسط غزل
|
85/09/01
دلم تنگ است ...
+ نوشته
شده در ساعت 19:43 توسط غزل
|
85/08/30
شرط عشق
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست.... تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
نيست.... عاشقي مقدورهر عياش نيست.... غم کشيدن صنعت نقاش نيست...
+ نوشته
شده در ساعت 17:41 توسط غزل
|
85/08/28
خیانت ...
+ نوشته
شده در ساعت 17:49 توسط غزل
|
85/08/28
نرو...
ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد ... دلم
مي خواست فريادبزنم نــــــــــــــــرو ... دلم مي خواست فرياد بزنم : بمـــــــــــــــون ...
ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم : بمـــــــــــــون
... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه ...
+ نوشته
شده در ساعت 17:41 توسط غزل
|
85/08/27
شاید...
شايد ديگر پس از اين نتوانم شبها پشت پنجره بنشينم و تو رو بسرايم! در شبي سرد
بي انکه فرصتي براي خداحافظي از تو داشته باشم کتاب فرسوده عمرم بسته شود و
به قاب کهنه روي طاقچه يادت تبديل شوم!.. 
+ نوشته
شده در ساعت 14:35 توسط غزل
|